
تهِ کفشهایت، ردّ تازهای بود که به خانهی دیگری میرسید بهانههایتمنظم بودندمثل گزارشِ یک قتلِ بیصدا هر روزیک دلیل تازه آوردیتا زخم قدیمی را قانونی کنی گفتی خستهایناچاریگفتی نمیفهممگفتی دنیا علیه توستو منشدم دیوارِ تمرینِ مظلومنماییات اشکهایتنمک نداشتطعمِ حسابگری میداد انگشتت رابه سمت من گرفتیبا دستکشِ سفیدکه لکههای خودتبه چشم نیاید اما یکبار فقط یکبار نامِ اودر مکثِ صدایت لرزید همانقدر کافی بودکه بفهممجای خالیاتاز قبل پر شده است دروغهایتآهسته راه میرفتنداما تهِ کفشهایتردّ تازه...
ادامه مطلب