
رذیلانه می روند میآیندبا ادعاهای خالیو دهانهایی پر از تا همیشه کنار آتشِ تو مینشیننددستهای یخزدهشان رابا قولهای گرم توگرم میکنند میگویندرفاقت یعنی ماندن.و توچه سادهدلانهدر را تا ته باز میگذاری آنهاکلید خانهات را نمیخواهندنهآنهافقط گرمای خانه را میخواهند وقتی شبِ نیازشان بلند استتوچراغی میشویکه خودت را میسوزانیتا گرم بمانند اما صبح که میرسدو جیبهایشاندوباره وزن میگیردناگهانبهانهها جوانه میزنند گاه میگویندزمانه عوض شدهگاه میگوید درک کنراههامان جداستو گاهبا لبخندی مودبانه...
ادامه مطلب