
من با نیازِ تن، چانه نزدممنسالهادر ازدحام دستهابیدست ماندم نه از بیپناهینه از کمبودِ فرصتِ بوسه و آغوشکه بازارِ تن همیشه داغ استاما منتن فروش و خریدار تن نبودم یاد گرفته بودمانسان ماندنگاهی یعنینه گفتنبه آسانترین لذتها منبا نیازِ تنچانه نزدمانکارش نکردمبا هوسهمدست نشدمبا دلِ کسیبرای پر کردنِ شبهایمبازی نکردم تنهایی راعمداً انتخاب کردممثل سربازیکه میداندشلیک نکردنگاهی شجاعانهتر از جنگیدن است سالهاکنار خودم پیر شدمو در آینه هرروزردِ پای صبر را دیدمو اکنون در آستانهیِ پیرسالهگی فهمیدم...
ادامه مطلب