u202cجایت گویی در آنسوی دنیاست
شاید هم دورتر،
در کره ای دیگر،
سیاره ای دیگر
و حتی، منظومه ای دیگر
دوری
مثل تمام آرزوهایم
و ریل هایی
که در مه زنگ زده و متورم اند.
هیچ قطاری حاضر نمی شود
مرا به تو برساند.
من به زبان بی زبانی
به زبانِ جاندارِ غار نشینِ سه هزار سالِ قبلِ شعرهایِ شاملو
فقط با چشم هایم
فقط با چشم هایم
فریاد می زنم:
سال هاست به حرفی تازه در عشق نرسیده ام
فریاد می زنم:
کم دارمت
فریاد می زنم:
ندارمت.
راستی
مدت هاست در ادامه خواب هایِ من
هرگز خورشیدی طلوع نکرده
هرگز صبحدمی ندمیده
و هرگز لبخندی شکوفه نزده.
زمستان نیست
اما من سخت می لرزم
می شود کمی تورا بپوشم، "بانوی صاحبدل"؟
مراقب داشته هامون باشیم