
از یه جایی به بعدسرعتِ زندگی زیاد میشه، خیلی زیادچشم باز میکنی و میبینی موهات ریختههمزمان نگاهت به شکم بزرگت میافتهچین و چروکهای صورتت بهت دهن کجی میکننچی بگم از از افتادگی پلک و برآمدگی پهلوو صدایی که دیگه جوان نیستنفست تنگ میشه حتی با یه کم پیاده رویکارایِ سادهیِ دیروز، به یه چالش تبدیل میشنو تو تمامِ سعیت رو میکنی که پنهانِشون کنیاز دیگران و حتی از خودتادامهدار که میشهمیفهمی نمیشه ازش فرار کردبه اجبار میپذیری و بهش تن در میدیاینجایِ داستان خیلی چیزا متفاوت میشهو یکی ازاون تفاوتهایِ ریشهای اینه کهمیفهمی وقت کم داری و با تمامِ سرعت تلاش میکنی زندگی رو به جایِ پس انداز کردن، مصرف کنیمیفهمی ما چیزی جز داشتههامون نیستیمو بدونِ این داشتههابه سرعتِ نور فراموش میشیم مراقب داشتههامون باشیم بخوا...
ادامه مطلب