از یه جایی به بعد
سرعتِ زندگی زیاد میشه، خیلی زیاد
چشم باز میکنی و میبینی موهات ریخته
همزمان نگاهت به شکم بزرگت میافته
چین و چروکهای صورتت
بهت دهن کجی میکنن
چی بگم از از افتادگی پلک و برآمدگی پهلو
و صدایی که دیگه جوان نیست
نفست تنگ میشه حتی با یه کم پیاده روی
کارایِ سادهیِ دیروز، به یه چالش تبدیل میشن
و تو تمامِ سعیت رو میکنی که پنهانِشون کنی
از دیگران و حتی از خودت
ادامهدار که میشه
میفهمی نمیشه ازش فرار کرد
به اجبار میپذیری و بهش تن در میدی
اینجایِ داستان خیلی چیزا متفاوت میشه
و یکی ازاون تفاوتهایِ ریشهای اینه که
میفهمی وقت کم داری و با تمامِ سرعت
تلاش میکنی زندگی رو
به جایِ پس انداز کردن، مصرف کنی
میفهمی ما چیزی جز داشتههامون نیستیم
و بدونِ این داشتهها
به سرعتِ نور فراموش میشیم
مراقب داشتههامون باشیم
برچسب:
نویسنده: آرین زمانی