نگرانِ لحظه ها باشیم
نگرانِ لحظه هایی که می گذرند
نگرانِ لحظه هایی که در آن
دیگر فرصتِ گفتن "جبران می کنم" را نداشته باشیم
عمر کوتاه است و عمرِ لحظه های خوشی، کوتاه تر
از ازل تا ابد، آفتاب هر صبح طلوع میکند
و من برای شمارش ثانیه هایِ نبودنت
از خوابهایی که بویِ تنت را میدهند، دست می کشم
و به سویِ قابِ انتظار میروم
دیگر نبودنهایت آزارم نمیدهند
دیگر حسِ گسِ حضورهایی که انکارشان می کردی، آزارم نمی دهد
دیگر حتی، حماقتت در پنهان کاری های بی دلیل هم، آزارم نمی دهد
وقتی هنوز یکی شدن دقیقه و ساعت را مبارک میدانم
و ثانیه های این یکی شدن را جشن میگیرم
آری، نبودنهایت آزارم نمی دهد
خورشید اوج میگیرد
حوصله ام سر میرود
چای می خورم
حواسم را کمی پرت میکنم
خورشید پایین تر می آید
پایین تر
هر روز عصر، دلم از قایم موشک بازی خورشید می گیرد
آن وقت دلم هم مانند خورشید می گیرد
دلم می گِرید
هر شب، خورشید قاب ذهنم را ترک می کند
هنوز نیستی و من باز هم جبرانی برای تنهایی های دلم پیدا نمی کنم
اما باور کن ترجیح میدهم تا صبحِ ابد،
تنها در خوابهایم تو را نفس بکشم
به خوب می روم
بلاخره روزی
ساعتم را برای همیشه زیر بالشم جا خواهم گذاشت
مراقب داشته هامون باشیم
برچسب:
نویسنده: آرین زمانی